aliazaribalsi

مبارزه با رژیم کثیف آخوندی تا آخرین قطره خون

همسرم من را اجاره می داد ولی حالا میخواهند مرا سنگسار کنند.

زنان ايران :در پاییز سال ۱۳۸۳، ماموران دایره منکرات شیراز، وارد یک خانه فساد شدند و افراد حاضر در آن را دستگیر کردند. در آن میان زنی ۲۸ ساله حضور داشت به نام “پریسا، الف.” که در آن خانه توسط شوهرش در اختیار مردان دیگر قرار می گرفته است.او در تحقیقات مقدماتی نزد مراجع انتظامی و شعبه ۱۳ بازپرسی دادسرای شیراز، ضمن اقرار به زنا، گفته که شوهرش به دلیل بیکاری مجبورش کرده که این کار را بکند. این امر را شوهرش نیز تایید کرده است. اما نه دادگاه کیفری استان و نه دیوان عالی کشور هیچ یک سوالی درباره این مساله و همچنین ماهیت اکراهی روابط او با مردان دیگر نکرده اند. ضمن اینکه پریسا در تنها جلسه دادرسی تشکیل شده در تاریخ ۱۱ خرداد ۱۳۸۳ اقرارهای قبلی خود را درباره زنا به شدت انکار کرده است، اما با وجود این انکار پس از اقرار که طبق قانون مستوجب سقوط حکم رجم است و نیز به حد نصاب چهار بار نرسیدن اقرارها در نزد قاضی که لزوم اثبات زنا است، شعبه ۵ دادگاه کیفری استان فارس او را که مادر یک پسر شیرخوار ۲ ساله و یک دختر ۱۲ ساله است، به اتهام زنای محصنه محکوم به حد رجم کرده است. این حکم در تاریخ ۲۴ آبان ۸۴ توسط شعبه ۳۲ دیوان عالی کشور تایید شده است. در حال حاضر در پی اعتراض پریسا و وکلایش به هیات تشخیص دیوان عالی کشور، شعبه ۱۵ این هیات، اعتراض او را وارد دانسته و حکم سنگسار صادر شده را خلاف بین شرع و قانون تشخیص داده و پرونده را واجد رسیدگی مجدد دانسته است. شوهرم ۱۲ سال مرا وادار به تن فروشی می کرد:”کبری ن” زنی است ۴۴ ساله در انتظار اجرای حکم سنگسار. به اتهام معاونت در قتل همسرش که ۱۲ سال او را وادار به تن فروشی کرده، ۸ سال زندانی بوده، دو سال است که محکومیتش پایان یافته و اکنون در زندان تبریز در انتظار اجرای حکم رجم است. می گوید: «کتکم می زد و مرا وادار به تن فروشی می کرد. مردان را به خانه می آورد و در اتاق می نشست تا همه چیز را از نزدیک ببیند. می گفت از دیدن رابطه ای که یک طرفش تویی لذت می برم.» زن دیپلمه است. اهل سنندج. روزی که در پی اصرار جنون آمیز همسرش وادار شد تن فروشی را آغاز کند، ۲۲ سال بیشتر نداشت. شوهرش فوق دیپلم برق داشته و سه ماه بعد از ازدواجشان به تبریز رفته بودند. شش ماه بیشتر در تبریز نماندند. «هنوز یک سال از ازدواجمان نگذشته بود که معتاد شد. هروئین مصرف می کرد. به خاطر اعتیاد، کارش را از دست داد. هزینه زندگی بماند، خرج هروئینش را که کم آورد، مجبورم کرد به تن فروشی و خودش برایم مشتری می یافت.» بعد از تولد نخستین فرزندش، به دلیل بیکاری همسر و فقر مجبور شده بودند به خادم آباد شهریار نزد خانواده شوهرش بیایند. سالها در آنجا ماندند. حالا دیگر کبری مادر چهار فرزند بود. دو دختر و دو پسر. مادری که برای تامین هزینه زندگی، پرورش فرزندان و اعتیاد مردش، به اجبار روزگار و اصرار همسر، خود را در خانه اش، در اختیار مردان دیگر قرار می داد: «۱۲ سال مرا وادار به این کار کرد. چند سال اول که گذشت، از زندگی نکبت بارم خسته شدم و طلاق گرفتم. چهار فرزند داشتم بی پناه و پشتیبان. اعتیادش را ترک کرد. التماس کرد که به زندگی بازگردم. می گفت از کرده پشیمان است و روال گذشته را پی نخواهد گرفت. وقتی دیدم ترک کرده، برگشتم. به خاطر بچه هایم.» «یک سال سالم و بی دغدغه زندگی کردیم. کار می کرد و مشکل عمده ای میانمان نبود. تا اینکه دوباره معتاد شد. دیری نپایید که همه چیز از سر گرفته شد. بچه هایم بزرگ شده بودند و دیگر همه چیز را می فهمیدند. می دیدند که پدرشان با زندگی ما چه می کند. از ضرب و شتم های بی امانش تا آوردن مردانی که در پی هوس به خانه ام می آمدند. بعضی مشتری ها دیگر ثابت بودند. “حبیب”، پسر گلفروشی که دائم به خانه رفت و آمد داشت و با خانواده ام صمیمانه دوست بود، یکی از این مشتریهای دائمی بود. در اثنای رفت و آمدهایش داستان زندگی ام را برایش گفته بودم.» از۱۳۶۲ تا ۱۳۷۴، ۱۲ سال بود که مرد تن همسرش را با هروئین تاخت می زد، دود می کرد و به هوا می فرستاد. زندگی چهار فرزندش را هم. ۱۲ سال بود که کبریاینگونه زیسته بود، بی آنکه به این زندگی عادت کرده باشد: «سال ۱۳۷۴ بود که یک روز باز مرا به باد کتک گرفت. می زد و فحاشی می کرد. از خانه بیرون زدم. تصمیم خود را گرفته بودم. به حبیب، گلفروش ۲۲ ساله زنگ زدم و گفتم که می خواهم شوهرم را بکشم. داستان زندگی ام را خط به خط می دانست. گفت کار را من تمام می کنم. تو فقط به ترفندی از خانه بیرونشبیاور. به خانه بازگشتم. دودلی وجودم را فراگرفته بود. ماجرا را به دختر بزرگم گفتم. ۱۵ ساله بود و بد و نیک زندگی را تشخیص می داد. دخترم با بغضی کینه توزانه گفت: این کار را بکن. راحت می شویم. شب که شد، به شوهرم گفتم یک مشتری خوب پیدا کرده ام که پول خوبی هم می دهد، اما باید نزد او بروم. خوشحال شد و با هم راه افتادیم. فکر می کرد، به محل قرار با مشتری می برمش. اما من در آن بیابان با حبیب وعده داشتم. وقتی درگیر شدند، صحنه را ترک کردم و به خانه آمدم. ده دقیقه بعد حبیب آمد. با لباس خونین. آمده بود که بگوید کار را تمام کرده و می خواهد خود را به مراجع انتظامی معرفی کند. بچه هایم مانعش شدند و گفتند که ما شکایتی از تو نداریم و در واقع تو خانواده ی ما را نجات دادی. لباسهایش را شستم و همه آثار جرم را از بین بردم. اما حبیب تاب نیاورد و رفت تا خود را به قانونبسپارد.» اکنون ۱۰ سال از این حادثه می گذرد. “حبیب” به قصاص برای قتل نفس محکوم شد، اما هشت سال بعد با پرداخت دیه ۷۵ میلیون تومانی به اولیای دم ـ مادر، برادران و فرزندان مقتول ـ آزاد شد. ”کبری ن” به جرم معاونت در قتل و اخفای جرم هشت سال محکومیتش را گذرانده و دو سال است که در زندان تبریز در انتظار اجرای حکم سنگسار است به اتهام زنای در حال احصان.فرزندانش بزرگ شده اند. دخترانش ۲۵ ساله و ۱۸ ساله، و پسرانش ۲۴ ساله و ۲۲ ساله هستند. عاقل و بالغند و هیچ کدام مادرشان را که اکنون ۴۴ سال دارد، مقصرنمی دانند. دو سال از پایان محکومیت حبس کبری می گذرد و او برای سومین بار به کمیسیون عفو و بخشودگی نامه نوشته و همچنان منتظر پاسخ مقامات قضایی است.

Advertisements

ژوئیه 19, 2011 - Posted by | Uncategorized

10 دیدگاه »

  1. از این خانواده ها من زیاد دیده ام در سعئد اباد و خادم اباد شهریار و در سراساب ملارد شوهرانشان علنی سر صحبت را باز میکنند و چون هر کسی اینجور جاها نمی روند افراد بسیار شرور به تورشان می خورد و گاها پولشان را نمی دهند و به بچه ها هم تجاوز می کنند/مادر که پیر می شود کار دخترش شروع میشود.نیروی انتظامی هم که باجگیری میکند.هر گونه شکایتی موجب شروع بدبختی مظلوم است .چک و لگد به ساق پا سلام علیک کلانتیر های ان مناطق است.در کوچه بنبستی که من زندگی میکردم دو خانه تریاک وحشیش می فروخت و در نبود مرد خانه زنش ویا بچه هایشان این کار را می کر دند و خانه بعدی عرق دست ساز میفروخت.

    دیدگاه توسط سید | ژوئیه 19, 2011 | پاسخ

  2. با درود به مردم بی غیرت ایران
    اگر از اسلام بگویم که وای اگر هم از اخلاق که رفت بباد
    در مورد این دو مورد که تنها موارد هم نیست باید گفت که .روزی زنی نزد علی رفت و گفت که من مرتکب زنا شده ام مرا حد بزنید وی گفت چگونه اتفاق افتاد گفت در صحرا بودم راه گم کردم در بیابان یک مرد با اشتری بدانجا آمد ومن چند روز بود آب نداشتم بخورم وبچه کوچکم هم شیری درسینه ام نمی یافت بدان مرد گفتم آب میخواهم گفت مگر با من بخوابی تا آب بتو بدهم وغذا گفتم نه پس از چند زمانی باز تقاضای آب و غذا کردم و تا 3 بار چنین جواب شنیدم چون فرزندم در حال مرگ بود برای نجات او تن به این کار دادم وبرای سیر کردن خود وفرزندم چنین کردم .علی گفت بلند شو برو تو دری از دروازه های بهشت را برای خود خریده ای.این حدیثی از علی . وحال از انسانیت زمانی که فردی در تنگنا ست و مردش چنان بی غیرت وآن زن باید برای امرار معاش روزانه تن به خود فروشی دهد نه مجرم است ونه متهم شوهر این زن متهم اسنت وشوهر باید مجازات بشود که اگر نمی توانسته زنی اداره کند به چه دلیل ازدواج کرده.ووای بر جمهوری اسلامی ایران که رژیمی اشغالگر است و مردم مهربان ایران را چنین بی غیرت پرورش داده است.

    دیدگاه توسط راه رهائی | ژوئیه 19, 2011 | پاسخ

  3. حق اون نامرد بود که کشته بشه.
    اگر این زن سنگسار بشه به یگانگی خدا شک می کنم.

    دیدگاه توسط محمد | ژوئیه 19, 2011 | پاسخ

  4. vaghean taasof angiz hast ke in zendegiha ro to iran mibini, bi ghairatie mardom ke baad as 30 sale enghelab shekl gerefte va dolati ke khodesh amele in kesafat kariha hast.

    دیدگاه توسط cute cat | ژوئیه 19, 2011 | پاسخ

  5. متاسفیم برای این مملکت واین قضات و قضاوتشان
    انگار هیچکدومشون منطق و شعور ندارن و کتاب قانون رو بدون فهمیدن میخونن و اجرا میکنن

    دیدگاه توسط asroneh88 | ژوئیه 19, 2011 | پاسخ

    • azizam akhun aslan shour dareh

      دیدگاه توسط arian20news | ژوئیه 22, 2011 | پاسخ


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: